تبليغاتX
ستاره های آسمون Just try to right click on me Just try to right click

امار نگران کننده یک موسسه بین المللی

 

زنگ خطر برای ایران1404 جزو ده کشور بی رونق دنیا هستیم.

 

 

دیروز بسیاری از روزنامه ها و خبرگزاریهای کشورمان در خبری اوردند که موسسه مطالعاتی "لگاتوم"با معرفی شاخص جدیدی به نام "رونق"رتبه ایران در میان 104 کشور در این شاخص را 94 اعلام کرده است.

موسسه "لگاتوم"شاخص جدیدی را به نام "رونق"برای مقایسه کشورهای جهان ارائه کرده است.این شاخص در برگیرنده مفهوم کلی رونق به معنای برخورداری از ثروت مادی و کیفیت زندگی و در واقع,حاصل ترکیب میزان رونق اقتصادی و کامیابی اجتماعی در هر کشور است و بر پایه 9 فاکتور تهیه شده که عبارتند از:رشد و بنیانهای اقتصاد کلان,کارافرینی و ابتکار,نهادهای دموکراتیک,اموزش,بهداشت,امنیت و ایمنی,نحوه اداره حکومت,ازادی فردی و سرمایه اجتماعی.در گزارش سال 2009 ,104 کشور از نظر شاخص رونق , بررسی شده اند که فنلاند در راس این رده بندی و زیمباوه در پایان قرار گرفته اند.ایران نیز در این رده بندی جایگاه 94 یهنی 10 کشور مانده به رتبه اخر را از ان خود کرده است.رتبه ایران در فاکتوری که مبنای تهیه این شاخص بوده نیز عبارت است از :رشد و بنیانهای اقتصاد کلان 79, کارافرینی و ابتکار69, نهادهای دموکراتیک93,اموزش59,بهداشت70,امنیت و ایمنی88,نحوه اداره دولت 102,ازادی فردی 101,سرمایه اجتماعی82.

کشورهای فنلاند,سوئیس,سوئد,دانمارک,نروژ,استرالیا,کانادا,هلند,امریکا و نیوزیلند به ترتیب 10 کشورنخست دنیا از نظر شاخص رونق هستند.کشورهای زیمباوه,سودان,یمن,افیقای مرکزی,کامرون,پاکستان,نیجریه,تانزانیا,الجزایر و کنیا نیز 10 کشور اخر این فهرست اعلام شده اند......

انتشار این خبر واعلام رتبه 94 ایران در شاخص رونق بیانگر این واقعیت تلخ است که ایران برای رسیدن به اهداف سند چشم انداز بیست ساله که مهمترین شاخصه رونق اقتصادی و سیاسی کشور به شمار میرود ,روند رو به جلویی را پشت سر نمیگذارد و یا دست کم بسیار کند پیش میرود.جای تاسف است که برخی از کشورهای همسایه که کمتر از نیم قرن از تشکیل انها میگذرد,در رتبه هایی قرار بگیرند که بسیار بالاتر از ایران هستند و این زنگ هشداری برای ما به شمار میرود........

البته انچهاز سال 1384, همزمان با اغاز برنامه ای که برای نیل به اهداف سند چشم انداز 20 ساله کشور منتهی به سال 1404 خورشیدی تدوین شده بود, بر کشور میگذرد نشان میدهد که متاسفانه مسوولان اجرایی کشور در مسیرهایی گام برمیدارندکه نیل به ان هدف ارمانی را با دشواری هایی مواجه ساخته است.این نگرانی با مروری بر سایر امار و ارقام اقتصادی کشور افزایش می یابد. میزان تورم,رشد اقتصادی,بیکاری,میزان تولید در بخشهای مختلف اقتصادی بویژه صنایع نفت,گاز و پتروشیمی وامار صادرات و واردات,اغلب به فاصله زیادی با شاخص های اقتصادی مطلوب پیش بینی شده دارد و در برخی موارد امار فعلی شاخص ها حتی نسبت به 4 سال پیش هم عقبگرد نشان میدهد و همین امر چشم انداز اینده را با ابهام بیشتری مواجه میکند.

 

روزنامه مردم سالاری  / پنجشنبه 7 ابان 1388/  شماره 2207

 



شنبه 16 آبان1388 |

حدود سه ماه و یک هفته است که از اومدنمون به ایران میگذره. همونطور که دکتر گفته بود آیلین بعد از سه ماه کم کم به آب و هوای اینجا عادت میکنه عادت کرده.با برگشتن بابا و تطابق با اینجا کمی بهتر شده.از نظر روانی که خیلی خوبه خدارو شکر ولی هنوز از نظر جسمی  راضی نیستم. کاهش وزنی رو که همون روزهای اول پیدا کرد جبران نکرده و 11.5 کیلو مونده.

 

اما از ایدا بگم که هنوز به فکر اونجاست. هر چند روز یه بار میشینه و کلی گریه میکنه و التماس میکنه که برگردیم فنلاند. چند روز پیش براش کیف مدرسه و کتاباشو گرفتیم. فکر میکردیم با دیدن کتاباش ذوق رفتن به مدرسه بگیره و از دلتنگی در بیاد اما اشتباه میکردیم. هر روز میشینه کتاباشو نگاه میکنه و گریه میکنه که من میخوام برم هلسینکی و اونجا برم مدرسه. من دلم برای دوستام تنگ شده. الان اونا میرن مدرسه ولی من اینجا...

بهش حق میدیم. خودمون هم دست کمی از ایدا نداریم. خودمم یه روز نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکم در اومد.نمیدونم چرا باید اینجوری باشه. چرا باید کشور خودمون رو که یه عمر توش زندگی کردیم ,مدرسه رفتیم,ازش خاطره داریم ,خانواده و اقواممون رو داریم, اینهمه وابستگی برای ما ایجاد نکرده باشه ولی یه کشور دیگه بدون دوست و اشنا و برای فقط 4 سال اینهمه وابستگی...

 

هر روز به خودمون قول میدیم که از این به بعد به خوبیهای اینجا فکر کنیم. به اون چیزهایی که اینجا داریم و اونجا نداشتیم تا دیگه دلتنگ اونجا نشیم ولی نمیشه. خیلی سخته. فکر نمیکنم هیچ وقت بتونیم راحتی و اسایش و امنیت اونجا رو فراموش کنیم . برای انجام هر کاری به یاد اونجا میفتیم و ناخوداگاه مقایسه میکنیم که اشتباه است و فقط خودمون رو اذیت میکنیم.

امیدوارم روزی برسه که اینجا هم ارامش و امنیت اونجا رو داشته باشه و حداقل نوه های من بتونن خوب زندگی کنن. چون واقعا اونجا معنی زندگی رو فهمیدیم و اونجا بهشت واقعی بود.به نظر من ,ما فقط 4 سال زندگی کرده ایم و بس.

 

 

 



یکشنبه 22 شهریور1388 |
۱۴ خرداد برابر با ۴ ژوئن تاریخ برگشت من و بچه ها به ایران بود.

از طرفی خوشحال بودم که برمیگردم به وطنم(وطن!!!درست میگم؟؟!!)و زندگی جدیدی رو از اول شروع میکنیم و بچه ها مخصوصا ایلین از تنهایی در میاد.از طرفی هم داشتم سرزمینی رو که بی شباهت به بهشت نبود میگذاشتم و میرفتم.اما چه میشد کرد. ناچار به برگشت بودیم.

مامان که از ۲ ماه قبل اومده بود تهران و منتظر ما بود خیلی از برگشتمون خوشحال بود. ما هم از دیدن خانواده خوشحال شدیم. از همان روزهای ورود ایلین بد غذاییش شروع شد و کار به جایی رسید که در طول روز یک وعده غذا میخورد .خیلی نگرانش بودم.  انقدر کم غذا شد که بعد از ۲ هفته یک کیلو نیم کاهش وزن داشت و من با دیدن قیافه لاغرش نگران و نگرانتر میشدم. سرماخوردگی شدید که نمیتونست اصلا نفس بکشه. دقیقا شب همان روزی که انتخابات بود بدترین شب من بود.ایلین از طرفی مدام گریه میکرد و  ان طرف هم تی وی نتایج انتخابات رو فورا بعد از ۲-۱ ساعت اعلام کرده بود و ما همگی از این نتیجه گیج بودیم و دلم میخواست همراه ایلین گریه کنم. احساس خفگی میکردم و مثل کسی بودم که زنده به گورش میکردن.اخ این وطنی بود که برای برگشتن به اون لحظه شماری میکردم. این همان جایی است که برای ایلین از خوبیهاش میگفتم.اینجا همان جایی است که ..... .

 دخترم منو ببخش اگه حرفام همه برعکس شد .فکر نکنی من بهت دروغ گفتم.اون ایرانی که من برات میگفتم توی ارزوهای همه ماست و  شاید یه زمانی بچه ها و نوهای تو بتونن ایران رو مثل اونجا و مثل ارزوهای ما ببینن.ببخشید که تو رو از اون بهشتی که پر از اسایش و امنیت بود به اینجا اوردم .

الان بعد از ۲۰ روز ایلین کمی بهتر شده و به گفته دکتر باید سه ماه بهش فرصت بدم تا به این اب و هوا عادت کنه.

نمیدونم خودم چند سال باید بگذره تا به همه شرایط وطن عادت کنم؟!!!!! 



پنجشنبه 4 تیر1388 |

t23qlqukyk9ol0jij46.jpg 6wymxi7jnnx977460wbx.jpg bp4mq9mi5ei7ciuyb6f.jpg tsxw1pnnzpj3zejle8ob.jpg k9o5xrwqqi2ocewv4t7r.jpg sf8b7dxt9mxoy4zz8go.jpg kgrqupdjzb8qrtiviov.jpg i9cbto6sducnfv0droxf.jpg gbrt0065d02hweqzxx3.jpg 3szz53b1n0df1lkmbc5.jpg yupp381wlwepc7x7unbq.jpg 1e4j634mcspdmjkkhfx.jpg fpm3ncnxc8lhw2zbd12u.jpg 9kujwov2oeji4h8yqyiy.jpg uoe2etsdlgw02qcweg.jpg

                         

این روزها آیلین خیلی با اقا صمیمی شده. با هاش میره بیرون و اگه 2 ساعت هم برنگردن احوال منو نمیپرسه. مگر اینکه گرسنه بشه یاد من بیافته. روزی که رفتیم سوئد دنبال اقا,فکر میکردم ایلین 1-2 روزی رو با اقا راحت نباشه و خجالت بکشه.ولی فقط 10 دقیقه طول کشید و بعد از اون آیلین حسابی با اقا جور شد.الان هم گاهی شبا میره بغلش و میگه اقا رو میخوابونم. پتو رو میکشه روش و نازش میکنه و مثلا ادای مادر رو در میاره. اونم یه مادر مهربان و نمونه.

مسافرت 9 روزه ای که داشتیم ایلین جون رو خیلی زبل کرد. همه جا میدوید و از پله ها خودش به تنهایی بالا و پایین میرفت و اصلا بغل هم نمیومد. البته اینم بگم ایلین هیچ وقت اهل کالسکه نبود و از وقتی که میتونه راه بره پیاده روی رو ترجیح میده. وقتی از پله بالا و پایین میره یه ترافیک پشت سرش درست میشه.اصلا هم اجازه نمیده کوچکترین کمکی بکنیم. منم تا از پله ها پایین میاد دل تو دلم نیست که مبادا خدای نکرده با سر بیافته. کلا از وقتی این مسافرت رو رفتیم همه کار رو میخواد خودش انجام بده. برای هر کاری میگه "آنی میتونه,آنی اودش میتونه"(یعنی خودش میتونه.ایلین نمیتونه هنوز حرف خ و ق رو بگه)حتی کارهایی هم که به خودش ربطی نداره رو میخواد انجام بده.وای به روزی که بهش ندیم .باید دوباره بدیم او انجامش بده. از این کارش خیلی خوشحالم.دوست داره بتونه هرکاری رو انجام بده.دوست دارم برای هرکاری بگه میتونم نه نمیتونم. (یه مثل کردی هست که میگه"ناتانم,راحتی گیانم")

اما نمیدونم چی شدو از چی ترسید از 14 اردیبهشت دچار لکنت زبان شد. روز قبلش با 3 خانواده ایرانی رفتیم پیک نیک.از فرداش کلمه هایی رو که با " آ " شروع میشدن رو با چند بار تکرار میگفت. اولش فقط خودم متوجه شدم.وقتی به بقیه هم گفتم و دقت کردیم دیدیم , بله متاسفانه .روز بعدش بیشتر شد.به طوری که دیگه نمیتونست آجی و آقا رو بگه. کلی به خودش فشار میاورد و عضلات صورتش رو منقبض میکرد و صورتش قرمز میشد. دستش رو میگرفت جلو دهنش که شاید قدرت دهان و زبانش زیاد بشه و بتونه بگه. وقتی نمیتونست گریه میکرد و میگفت که نمیتونم بگم. خدای من داشتم میمردم.حال خیلی بدی داشتم .کلی نذر و نیاز کردم. حال هممون رو حسابی گرفته بود. آیلینی که مثل بلبل حرف میزد ,وقتی با تلفن حرف میزدم براش مهم نبود کیه ,میومد و گوشی رو از من میگرفت و شیرین زبانی میکرد ,حالا تا اونجا که میتونست در حرف زدن صرفه جویی میکرد.گوشی تلفن رو نمیخواست. با داییهاش دیگه موقع چت حرف نمیزد.عصبانی و بد اخلاق شده بود. نمیدونستم باید چکار کنم. فقط تنها کاری که از دستمون ساخته بود حفظ ارامش بود. دیگه ازش سئوالی نمیپرسیدیم. باهاش شمرده و اروم حرف میزدیم. سعی میکردیم در موقعیت استرس زا قرارش ندیم.در کنارش هم نذرونیاز و دعا.

تا اینکه خداروشکر دعاهامون مستجاب شد و روز به روز کم کم بهتر شد.بعضی روزا خوب میشد و دوباره از فردا شروع میشد. اما خدا رو شکر بعد از 16 روز الان خیلی بهتر شده.فقط گاهی برای (آ)مشکل داره که اونم بهتر میشه.الان میشه گفت راضی هستیم.البته هنوز مثل قبل از لکنت نشده ولی خیلی بهتر از روز اوله.

از همه کسایی که توی این مدت ناراحتشون کردم معذرت میخوام.از همتون ممنونم که با دلداریها و کمکهاتون به من امیدواری میدادید.

از خدای مهربان میخوام همه نی نی ها رو برای مادر و پدرها سلامت و شاداب نگه داره.خدایا دخترای منم برام سلامت نگهدار.آمین.



پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 |

آیدا از بچگی هم دلش میخواست دوستاشو رهبری کنه,الان هم همینطوریه. وقتی میخواد با دوستاش یه جایی برن براشون برنامه ریزی میکنه و قرار مدار هارو همه خودش میبنده و بهشون زنگ میزنه میگه چه ساعتی کجا بیان وچه کار کنن و .... .

وقتی کلاس اول بود ,قرار بود از طرف مدرسه برن اردو 1 روزه. معلمشون  بچه ها رو گروهی کرده بود که نهار و خوراکی و ...ببرن. آیدا هم برنامه ریزی کرده بود و به یکیشون گفته بود مرغ پلو و سالاد ببره و اون یکی هم میوه و نوشابه ببره.گفته بود خودش هم بشقاب و قاشق میبره. وقتی به من گفت همچین برنامه ای ریخته کلی خندیدم و گفتم برو بهشون زنگ بزن بگو غذا رو تو میبری.

سیب زمینی پخته هم خیلی دوست داشت.یه روز که گروه بعد از ظهری بود من نوبت دندانپزشکی داشتم.به همین خاطر از بیرون براش ساندویچ خریدم و فرستادمش مدرسه.ازم پرسید شما چی میخورید منم گفتم سیب زمینی پخته .

حدودا 1 ساعتی از رفتنش گذشته بود که در زدن.دیدم ایدا برگشت.پرسیدم چی شد اومدی؟ گفت توی کلاس گریه کردم دلم سیب زمینی خواسته,معلممون هم اجازه داده برگرده بخورم و زود برم.(عجبببب!!!!!!!!!!!!!!!)

 

 



دوشنبه 14 اردیبهشت1388 |

میخوام امروز یه کمی از آیدای عزیزم بنویسم.آیدای خوشگلم که هنوز برای من بچه است ولی خودش گاهی یادم میندازه که نوجوان شده.الهی قربون دختر نوجوانم بشم.دیگه دنبال چیزهایی میره که برای نوجونهاست. خودش میگه دیگه چیزای بچگونه رو دوست نداره. وقتی این چیزارو میگه ,خیلی خوشحال میشم.

آیدا واقعا سرش شلوغه و میشه گفت به معنای واقعی busy است.از صبح که مدرسه است تا حدود ساعت 3 بعد از ظهر.وقتی میاد یه 1 ساعتی استراحت میکنه و بعدش مجبوره اگه درس مدرسه داشته باشه که اونارو انجام بده و اگر نه درسهای ایرانیش رو بخونه.بعد از اون یه کم دیگه استراحت و بعد ویولن تمرین کنه. استراحتهاش هم یا تی وی نگاه میکنه یا یه گوشی میزاره تو گوشش و با آهنگهای غربی میخونه و میرقصه.آیلین هم تا آجیش رو میبینه یه ماژیک دستش میگیره به جای میکروفن و میدوه کنار آجی و باهاش میخونه و میرقصه.

البته روزهای 3شنبه هم که باید بره کلاس شنا و وقتی برمیگرده حسابی خسته است و درس نمیخونه.روزهای جمعه هم کلاس ویولن داره.راستش خودم دلم براش میسوزه.این درسهای ایرانی قوز بالا قوز شده برای ما.حسابی خسته اش کرده و اونجور هم که باید بهشون علاقه ای نداره. حق هم داره ,اخه تنهایی ,توی خونه,با اون همه درس مدرسه , با اون همه خستگی.

برای یه بچه به سن آیدا همون کارهای مدرسه و کلاسها کافیه و باید بقیه وقتش رو استراحت و بازی کنه.امروز دیگه نا امید شده بود و میگفت وقت کم دارم و نمیتونم کتابارو تموم کنم. یه کمی هم گریه کرد.باز مثل همیشه بهش امیدواری دادم که اگه یه کمی به خودت تکون بدی تموم میشه.(ولی دیگه چقدر تکون اخه)

آیدا خیلی از معنای کلمات فارسی رو نمیدونه.تقریبا میشه گفت وقتی درسش میدیم باید بیشتر کلمات رو براش معنا کنیم.حتی گاهی معناشو که نمیفهمه باید ترجمه انگلیسی اون کلمه رو بگیم تا بفهمه.حتی بعضی جملات رو باید به انگلیسی بهش بگیم تا متوجه منظور جمله بشه.خودش هم وقتی میخواد یه چیزی از مدرسه اش برامون بگه بعضی کلمات رو انگلیسی میگه.وقتی ریاضی حل میکنه نصف اعداد رو به فارسی و نصفشو به انگلیسی مینویسه.کلمه عده را با ضمه میخونه,وخیلی چیزای دیگه. آیدا تا کلاس دوم رو توی ایران خونده و الان چهارمین سالی است که خودمون بهش درس میدیم.

گاهی که فکر میکنم با خودم میگم بعضی از خانواده ها که چندین ساله از ایران خارج شدن چطور تونستن زبان فارسی رو کامل به بچه هاشون یاد بدن.خداییش خیلی سخته.



دوشنبه 24 فروردین1388 |

ای   آنکه  به  تدبیر  تو   گردد   ایام           ای دیده و دل از تو دگرگون مدام

ای آنکه به دست توست احوال جهان        حکمی بنما که گردد ایام به کام

 

 

 

آیلین و هلیا روز عید

 

Free2Upload Free2Upload Free2Upload Free2Upload

 

 

اینم هوای هلسینکی روز سوم فروردین.

 

Free2Upload Free2Upload

دوشنبه 3 فروردین1388 |

دختر کوچولوی من با عوض شدن سال داره بعضی عادتهاشو عوض میکنه و یه کم بزرگتر میشه.

 

دیگه توی تاب و به روش این 2 سالش نمیخوابه و مثل آدم بزرگا سرشو میزاره روی بالش و چشماشو میبنده و لالا میکنه.تازه به من هم اگه یواشکی از زیر چشم نگاش کنم ببینم خوابیده یا نه میگه نگام نکن. چند روزه به زحمت موفق میشم برای خواب روز بخوابونمش.تصمیم گرفتم دیگه تا خودش نخواد به زور نخوابونمش.راستش میترسم روش اثر منفی بزاره و برای همیشه از خواب و خوابیدن خاطره بد داشته باشه.

 

دیگه پوشک نمیشه و خودش چند ثانیه قبل اعلام میکنه که ....داره و میدوه میشینه رو لگن.در ضمن اجازه هم نمیده کمکش کنم شلوارشو پایین یا بالا ببرم.

 

دیگه چشم بسته پازلاشو حل میکنه و عاشق پازل جدیده.وقتی پازل میوه رو درست میکنه انگشتشو میزاره روی عکس هندوانه و میگه" اینو میخوام بوخولم" اگه نباشه باید بابایی حاضر شه و طی یک اقدام انسان دوستانه بره بخره.

برای هر چیزی که نمیدونه چیه میگه"اینو چی هست؟ اینو چی میگه؟اینو کجا میره؟این چه جولی باز میشه؟

جدیدا هم یاد گرفته که بریم خرید میتونه چیزی رو که دلش میخواد بخره.بابایی روبرده قسمت اسباب بازیها و گفته "اینو بلام میخلی"یعنی اینو برام میخری ومنظور خانوم یه کالسکه بوده.بابا هم که بدون چون و چرا فورا جعبه کالسکه رو روی دوش گرفته بود و براش خریده بودش.

 

Free2Upload

اینم خانوم خوش زبون ما با لباسی که خیلی دوستش داره و توی خونه دلش نمیاد از تنش درش بیاره.چون کلاه و جیب داره.



چهارشنبه 28 اسفند1387 |

Free2Upload

اینم خانوم کوچولو با تل اجی که زده روی سرش تلویزیون میبینه.

Free2Upload

اینم یکی از عکسای تولدش با هلیا.



پنجشنبه 8 اسفند1387 |

Free2Upload اینم ایلین جونی بعد از حمام که دیگه گریه نمیکنه و مامانش رو اذیت نمیکنه.

Free2Upload Free2Upload Free2Upload

 

اخه دخترم اونجا جای به قول خودت چشم ابرو کشیدنه. تا میبینی تمیزشون کردم دوباره مدادتو بر میداری و ...

ببین مداد رو چه جوری میگیره انگار چند ساله نقاشی میکشه.



پنجشنبه 8 اسفند1387 |


head>

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس